تبلیغات
شبهای پاییزی
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

 در نهان به آنانی دل می بندیم كه دوستمان ندارند و در آشكارا از آنانی كه دوستمان دارند غافلیم ، شاید این است دلیل تنهایی ما ).



نوشته شده توسط :معین
سه شنبه 22 آذر 1390-11:46 ب.ظ

از این خیابونا هر وقت رد میشم، دیوونه تر میشم بی حد واندازه

باور کن این روزا هر چی که میبینم، فکر منو داره یاد تو میندازه

از این خیابونا حیرون و سرگردون، هر روز رد میشم

فک می کنم کم کم دیونه بازی رو، دارم بلد میشم

انگار قدمام به این خیابونا، وقتی که تو نیستی بدجوری وابسته است

انقدر که با فکرت قدم زدم اینجا، حتی خیابونم از قدمام خسته است

تو این پیاده رو، بین همین مردم، با اشتباه اما، خیلی تو رو دیدم

این که چرا نیستی، من این سوال و از، هرکس که میدیدم صد بار پرسیدم

وقتی حواس تو درگیر رفتن بود، بیهوده جنگیدم تو از همون اول، منو نمیخواستی من دیر فهمیدم

 انگار قدمام به این خیابونا، وقتی که تو نیستی بدجوری وابسته است

 انقدر که با فکرت قدم زدم اینجا، حتی خیابونم از قدمام خسته است



نوشته شده توسط :معین
یکشنبه 8 دی 1392-05:37 ب.ظ

من این صبرو مدیون لبخندتم

چی می خوام تا رویای تو با منه

چشاتو تو دنیای سردم نبند

که آینده تو چشم تو روشنه

نشونم بده می شه وقتی بخوام

تو برف زمستونیم گل کنم

تو این روزها زندگی ساده نیست

تو باعث شدی من تحمل کنم

تو باعث شدی من تحمل کنم

تو باعث شدی من تحمل کنم

تو هستی نمی ترسم از بی کسی

نمی ترسم از بازیه سرنوشت

نمی بینمت اما حس می کنم

کنارم قدم میزنی تا بهشت

به من یاد می دی صبوری کنم

نمیذاری از زندگی خسته شم

با اینکه هوای جهان خوب نیست

به عشق تو دارم نفسم می کشم

آی خدایا ای خدایا....



نوشته شده توسط :معین
یکشنبه 8 دی 1392-05:31 ب.ظ


طعنه نزن به گریه هام تنها تو میمونی برام
تنها تو میشناسی منو ای پریزاد قصه هام

 

تنها صدای پای تو حرمت خونه منه
کاشکی بدونی خواستنت به قیمت خون منه

 

تو ساحت نگاه تو لحظه به لحطه جون میدم
میمرم و خاک تنو به دست آسمون میدم

  داد میزنم تو کوچه ها ،زندگی سهم عاشقاست
   گناه عشق پای خودم، هرچی که هست لطف خداست

نمیدونید چقدر کمه فرصت پروانه شدن
شعله زدن به رسم شمع ، لذت ویرونه شدن

من اون قلندر شبم شعله نمیسوزه تنم
قربونی وصال تو پوست نجیب پیرهنم

طعنه نزن به گریه هام، اشکای تازه تر میخوام
رسم و وفا نیست که منو جا بزاری تو غصه هام

تنها صدای پای تو حرمت خونه منه
کاشکی بدونی خواستنت به قیمت خون منه

تو ساحت نگاه تو لحظه به لحطه جون میدم
می میرم و خاک تنو به دست آسمون میدم

  داد میزنم تو کوچه ها، زندگی سهم عاشقاست
     گناه عشقهای خودم ،هر چی که هست لطف خداست



نوشته شده توسط :معین
سه شنبه 28 آبان 1392-03:29 ق.ظ

گیرم كه باخته ام !!!

      اما كسی جرات ندارد به من دست بزند
             
                            یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد
                                   
                                           شوخی نیست ، من شاه شطرنجم !



نوشته شده توسط :معین
دوشنبه 6 خرداد 1392-10:27 ق.ظ



خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود “اطلاعات لطفا” بود، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا.
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.
“انگشتم درد گرفته…” حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید: دستت به جا یخی می رسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد.
او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم. روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.
پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟
فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم… دلم خیلی برای دوستم تنگ شد.
اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم. احساس می کردم که “اطلاعات لطفا” چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا!
صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت : تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟

گفت: لطفا این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات.
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: دوستش هستید؟
گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند… خودش منظورم را می فهمد


نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 3 آبان 1391-01:53 ب.ظ

روزگارم این است :

دلخوشم با غزلی

تكه نانی ، آبی

جمله ی كوتاهی

با یه شعر نابی

و اگر باز بپرسی گویم :

دلخوشم با نفسی

حبه قندی ، چایی

صحبت اهل دلی

فارغ از همهمه ی دنیایی ... !!!



نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 26 مهر 1391-10:28 ق.ظ

كاش یك لحظه با صدای دست زدن تماشاچی ها به خودم می آمدم و می فهمیدم نمایش من روی صحنه به پایان رسیده است . 

نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 12 مهر 1391-02:27 ب.ظ

باران بهانه ای بود که به زیر چتر من بیایی، کاش نه باران بند می آمد و نه کوچه انتهایی داشت .

نوشته شده توسط :معین
پنجشنبه 16 شهریور 1391-10:07 ق.ظ

چـقـدر خـوبـه . . .

یـکـی بـاشـه


یـکـی بـاشـه کـه بـغـلـت کـنـه . . .


سـرتـو بـزاری روی سـیـنـش


آرومـت کـنـه . . .


حـُرم نـفـس هـاش تـنـت ُ داغ کـنـه . . .


عـطـر دسـتـاش مـوهـاتـو نـوازش کـنـه . . .


چـقـدر خـوبـه . . .


چـقـدر خـوبـه کـه آروم دم گـوشـت بـگـه


غـصـه نـخـوری هـا . . .


نوشته شده توسط :معین
یکشنبه 12 شهریور 1391-08:37 ق.ظ


چقدرکم توقع شده
ام! نه آغوشت
رامیخواهم,نه یک
بوسه ونه
دیگر,بودنت را!
همینکه بیایی
وازکنارم ردشوی
کافیست, مرابه
آرامش میرساند
حتی اصطکاک سایه
هایمان...


نوشته شده توسط :معین
دوشنبه 16 مرداد 1391-10:44 ق.ظ

اینروزهاحسی دارم
آمیخته بادلتنگی,
بازوانی میخواهم
که تنگ در برم
بگیرد, امانه
هربازوانی!
تنهاحصارآغوش
تو...


نوشته شده توسط :معین
دوشنبه 16 مرداد 1391-10:42 ق.ظ

من به زندگی فکر می کنم، به آمدنها و رفتن ها و قصه های تکراری دل بستن ها. به لحظه های گذرای آرامش و شادیهای لحظه ای. به یک لبخند که در طول زندگی یکبار متولد می شود و چند ثانیه زندگی می کند و به غم ها که بارها زاده می شوند و سالها عمر می کنند. من به آسمان پر ستاره فکر می کنم. آسمانی که سهمی از آن ندارم. عرصه پرواز من فضای تاریک جمجمه ای است که همه افکار مرا در خود جای داده است. من به چشم ها فکر می کنم که دیگر بازگو کننده هیچ احساسی نیستند و تنها به بی هدف نگاه کردن عادت کرده اند. سرگردان بین دیدن سیاهی ها و آرزوی تصاویر روشن امیدبخش.
 
 من به رفتن فکر می کنم. رفتنی که هرگز برگشتی نداشته باشد و به تلاش بی وقفه ام برای نماندن و اینکه هر وقت با اراده تر راه می افتم زودتر به جای اولم باز می گردم.   M.MD



نوشته شده توسط :معین
یکشنبه 8 مرداد 1391-10:27 ق.ظ

به تو می اندیشم

به تو نه تنها ، به روزگار زیبایی كه خواهیم آفرید در تنهایی .

به جاده پر پیچ و خم دل سپردن. به آغوش باز فردا .

یاد تو  نه در جمجمه ام كه در نهایت وجودم
جاریست . تو رودی از كوهسار عشقی كه خنكای آن وجودم را به آتش میكشد.

میروی . با من میروی . همانگونه كه آمده ام باتو.



نوشته شده توسط :معین
یکشنبه 8 مرداد 1391-10:24 ق.ظ

چشمامو میبندم یادم بره رفتی ، یادم بره بیتو گم میشه خوشبختی  ، چشمامو میبندم حتی تو بیداری سر در گمم از این روزای تكراری ، دلتنگی میگیری تمومه دنیامو كسی نمی فهمه بعد تو حرفامو ، دیگه نگات به انتظارم نیست اینجا كسی دیگه كنارم نیست تصویر دردهامه اشكای پنهونیم ما دیگه تو دنیا با هم نمیمونیم  

نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 28 تیر 1391-01:23 ب.ظ

مرا به تختت ببند سیگاری هم برایم روشن کن می خواهم  ترک کنم

نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 28 تیر 1391-12:44 ب.ظ

می بینی

میان این واژه ها

چگونه با تو زیسته ام  ؟!

کاش می آمدیُ

این زندگی کاغذی را

مچاله می کردی

دستم را می گرفتی

مرا در آغوشت می فشردی

تو

چشم هایت را می بستی

من

پیشانیت را می بوسیدم

می رفتیمُ

تا آخر دنیا حرف می زدیم

    پرویز صادق



نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 28 تیر 1391-12:39 ب.ظ

وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است.


نوشته شده توسط :معین
شنبه 24 تیر 1391-11:33 ق.ظ

یه جایی میرسه كه آدم دست به خود كشی میزنه ... نه اینكه یه تیغ برداره رگشو بزنه   نه ... قید احساسشو میزنه . 

نوشته شده توسط :معین
شنبه 24 تیر 1391-10:19 ق.ظ

در باز و بسته شد ، حتما باز باد شوخی اش گرفته ادای آمدنت را در می آورد . 

نوشته شده توسط :معین
شنبه 24 تیر 1391-10:15 ق.ظ

تنهایی را دوست دارم
زیرا بی وفا نیست
زیرا عشق دروغین در او نیست
زیرا تجربه اش کردم
زیرا خدا هم تنهاست
تنهایی را دوست دارم
زیرا در کلبه تنهایی ام در انتظار میگریم و انتظار کشیدن ر پنهان میکنم


نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 14 تیر 1391-09:07 ق.ظ

معلم برای صفحه سفید نقاشیم تنبیهم كرد و همه خندیدند اما كسی ندانست كه من خدایی را كشیدم كه هست اما دیدنی نیست . . .  !!!


نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 14 تیر 1391-08:51 ق.ظ

به خودم اومدم و حس کردم تو بهشتم اما این دنیا بود  تو زمان گم شدم و هرلحظه مثل یه خاطره از فردا بود

نوشته شده توسط :معین
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391-11:10 ب.ظ

من هنوزم به چشام شک دارم  تو هنوزم با منی اینجایی؟ اگه بیداری که من دیوونم ، اگرم خوابه که تو رویایی !!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط :معین
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391-11:03 ب.ظ

دل کنده ام از همه کس پناه من تویی و بس !!!

نوشته شده توسط :معین
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391-07:32 ب.ظ

هی چه فاز سنگینی
همه چی سفید سیاهه چیزی رنگی نی
بازم منو یه جسم لش و بی حال
دوباره رنگ پوسته شده گچ دیوار
وای انقدر کشیدم که نمیگیره خندم
با چشما قفلم به این اتیش رو فندک
یه اتاق تاریک با پر دوده گاهی
چه بخت گندی داری تو با جیب خالی
نگو که هستی رنگ مشابه
من یه عمره رو صورتم خنده اتاقه
من مردم پسر یه عقدم که سر
تا پای مسیرو همیشه خوردم به سنگ
اگه که مردم حلال کنینم
آره تا حالا ساختم ولی الان بریدم
از خودم از همه از میز محکمه
از فکر به فرداها که روی مغزمه

******

من مردم یا زندم ؟ دقیق نمیدونم
یه زمین خورده خاکی از دنیا به دورم
بیخی زندگی شدم که پر پیچ و خمه
رسیدم تهش کشیدم بیرون کل زیرو بمش
انقدر بالاام که نمیتونم حرفی بزنم
اینقدر میکشم تا بمیرمو دل نمیکنم
گوشت نشد به تنم اونکه تا حالا خوردم
باختم هموناییم که تا حالا بردم
ببین قانونشه فرصتاتو پشت سر میزاری
وقتی که تو رویاهات داری چشماتو میمالی
ولش کن بابا بزار یه بارم دنیا ببره
قبل اینکه یکی ... بزنه
حسرت جفت پاهام واسه صاف واستادن
ببین چیه با وجدان خودم داستان دارم
این رسمه روزگاره مثل تنه ماره
میپیچه دور دو دست و زندگیت ادامه داره


نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 30 فروردین 1391-12:14 ق.ظ

 

زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود و

 فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت :بیایید بازی کنیمٍ ،مثل قایم باشک!

دیوانگی فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم!

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد:یک..... دو.....سه!

همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به میان ابرها رفت و

هوس به مرکززمین به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت!

طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .

آرام آرام همه قایم شده بودند و

دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!ام عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.

دیوانگی داشت به عدد100 نزدیک می شدکه عشق رفت

وسط یک دسته گل رز و آرام نشست.

دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام....

همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!

بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری نبود.

دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.

 

-------------------------------- 

و حالابدون نظر مگه میشه ...



نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 30 فروردین 1391-12:00 ق.ظ

بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداریم  (حالا هی الکی بدو )

نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 10 اسفند 1390-03:11 ب.ظ

بهترین و زیباترین چیزها در دنیا نه دیده می شوند و نه حتی لمس می شوند ، تنها باید آنها را در دل احساس کرد . 

نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 10 اسفند 1390-02:54 ب.ظ

http://uploadkon.ir/uploads/2cc92c7b1590a259ab328969ebc07bf7.zip

نوشته شده توسط :معین
یکشنبه 23 بهمن 1390-01:31 ب.ظ

شما که سواد داری ، دكترا داری ، روزنامه خونی ، با بزرگ ها میشینی ، حرف میزنی همه چیرو میدونی شما که کلت پره معلم مردم گنگی واسه هرچی که میگن جواب داری ، در نمیمونی بگو از چیه که من دلم گرفته ، راه میرم دلم گرفته ،میشینم دلم گرفته ، گریه میکنم ، میخندم ، پا میشم دلم گرفته 

نوشته شده توسط :معین
سه شنبه 18 بهمن 1390-10:36 ب.ظ











  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  ♥♥♥(  ******شبهای پاییزی****** ) ♥♥♥

 

 

 

 

 

 

 

explorer blog

دیوونتم روانی
>

FreeCod Fall Hafez

Mo Ein

Create Your Badge