تبلیغات
شبهای پاییزی
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

 در نهان به آنانی دل می بندیم كه دوستمان ندارند و در آشكارا از آنانی كه دوستمان دارند غافلیم ، شاید این است دلیل تنهایی ما ).



نوشته شده توسط :معین
سه شنبه 22 آذر 1390-10:46 ب.ظ

تو چه دانی که پس هرنگه ساده ی من

چه جنونی,

چه نیازی,

چه غمی ست



نوشته شده توسط :معین
دوشنبه 27 دی 1395-08:27 ب.ظ

زندگی زیباست

به آن هایی که دوستشان دارید

بی بهانه بگویید دوستت دارم

بگویید در این دنیای شلوغ

سنجاقشان کرده اید به دلتان

بگویید گاهی فرصت با هم بودنمان

کوتاه تر از عمر شکوفه هاست

شما بگویید،حتی اگر نشنوند




نوشته شده توسط :معین
دوشنبه 27 دی 1395-08:26 ب.ظ

پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمیکردی ، وتو ای مادر اگر شوخ چشمیها نمیکردی ، وتو ای اتش شهوت شرر بر پا نمیکردی ، کنون من هم ز دنیا بی نشان بودم ، پدر آن شب خیانت کرده ای شاید نمیدانی ، به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمیدانی از ابن بابت جنایت کرده ای شاید نمیدانی


نوشته شده توسط :معین
دوشنبه 27 دی 1395-08:18 ب.ظ

تو را دوست دارم، ولی رو نکردم 
فقط شعر گفتم، هیاهو نکردم 

نگفتم، که روزی که گفتم بگویی :
کف دست خود را که من بو نکردم! 

سرم با تو چرخید هر سو که رفتی 
دلم را به غیر تو هم سو نکردم 

به پیش حسودان تو اعتنایی 
به یاوه سرایی بدگو نکردم 

خودت را، خودت را... تو را دوست دارم 
تو را دوست دارم، ولی رو نکردم


نوشته شده توسط :معین
جمعه 10 اردیبهشت 1395-02:45 ب.ظ

تو مثل حاصل کارِ کمال الملکِ نقّاشی
ولی من خط خطی های کج یک آدم ناشی

مخدّر دارد آن چشمت، خمارم می کند گاهی
مسکّن دارد آغوشت، مگر محصول خشخاشی؟

تو سردار سپاه و من که جنگیدن نمی دانم
چه می شد در شبی جنگی بیایی ماه من باشی؟

ولش کن آدمیت را، دلم پرواز می خواهد
اگر کفتر شوم، گاهی برایم دانه می پاشی



نوشته شده توسط :معین
جمعه 10 اردیبهشت 1395-02:41 ب.ظ

دارم یه زندگی جدیدی رو شروع می كنم 

نوشته شده توسط :معین
سه شنبه 30 تیر 1394-09:03 ق.ظ

از این خیابونا هر وقت رد میشم، دیوونه تر میشم بی حد واندازه

باور کن این روزا هر چی که میبینم، فکر منو داره یاد تو میندازه

از این خیابونا حیرون و سرگردون، هر روز رد میشم

فک می کنم کم کم دیونه بازی رو، دارم بلد میشم

انگار قدمام به این خیابونا، وقتی که تو نیستی بدجوری وابسته است

انقدر که با فکرت قدم زدم اینجا، حتی خیابونم از قدمام خسته است

تو این پیاده رو، بین همین مردم، با اشتباه اما، خیلی تو رو دیدم

این که چرا نیستی، من این سوال و از، هرکس که میدیدم صد بار پرسیدم

وقتی حواس تو درگیر رفتن بود، بیهوده جنگیدم تو از همون اول، منو نمیخواستی من دیر فهمیدم

 انگار قدمام به این خیابونا، وقتی که تو نیستی بدجوری وابسته است

 انقدر که با فکرت قدم زدم اینجا، حتی خیابونم از قدمام خسته است



نوشته شده توسط :معین
یکشنبه 8 دی 1392-04:37 ب.ظ

من این صبرو مدیون لبخندتم

چی می خوام تا رویای تو با منه

چشاتو تو دنیای سردم نبند

که آینده تو چشم تو روشنه

نشونم بده می شه وقتی بخوام

تو برف زمستونیم گل کنم

تو این روزها زندگی ساده نیست

تو باعث شدی من تحمل کنم

تو باعث شدی من تحمل کنم

تو باعث شدی من تحمل کنم

تو هستی نمی ترسم از بی کسی

نمی ترسم از بازیه سرنوشت

نمی بینمت اما حس می کنم

کنارم قدم میزنی تا بهشت

به من یاد می دی صبوری کنم

نمیذاری از زندگی خسته شم

با اینکه هوای جهان خوب نیست

به عشق تو دارم نفسم می کشم

آی خدایا ای خدایا....



نوشته شده توسط :معین
یکشنبه 8 دی 1392-04:31 ب.ظ


طعنه نزن به گریه هام تنها تو میمونی برام
تنها تو میشناسی منو ای پریزاد قصه هام

 

تنها صدای پای تو حرمت خونه منه
کاشکی بدونی خواستنت به قیمت خون منه

 

تو ساحت نگاه تو لحظه به لحطه جون میدم
میمرم و خاک تنو به دست آسمون میدم

  داد میزنم تو کوچه ها ،زندگی سهم عاشقاست
   گناه عشق پای خودم، هرچی که هست لطف خداست

نمیدونید چقدر کمه فرصت پروانه شدن
شعله زدن به رسم شمع ، لذت ویرونه شدن

من اون قلندر شبم شعله نمیسوزه تنم
قربونی وصال تو پوست نجیب پیرهنم

طعنه نزن به گریه هام، اشکای تازه تر میخوام
رسم و وفا نیست که منو جا بزاری تو غصه هام

تنها صدای پای تو حرمت خونه منه
کاشکی بدونی خواستنت به قیمت خون منه

تو ساحت نگاه تو لحظه به لحطه جون میدم
می میرم و خاک تنو به دست آسمون میدم

  داد میزنم تو کوچه ها، زندگی سهم عاشقاست
     گناه عشقهای خودم ،هر چی که هست لطف خداست



نوشته شده توسط :معین
سه شنبه 28 آبان 1392-02:29 ق.ظ

گیرم كه باخته ام !!!

      اما كسی جرات ندارد به من دست بزند
             
                            یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد
                                   
                                           شوخی نیست ، من شاه شطرنجم !



نوشته شده توسط :معین
دوشنبه 6 خرداد 1392-09:27 ق.ظ



خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود “اطلاعات لطفا” بود، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا.
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.
“انگشتم درد گرفته…” حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید: دستت به جا یخی می رسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد.
او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم. روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.
پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟
فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم… دلم خیلی برای دوستم تنگ شد.
اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم. احساس می کردم که “اطلاعات لطفا” چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا!
صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت : تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟

گفت: لطفا این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات.
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: دوستش هستید؟
گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند… خودش منظورم را می فهمد


نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 3 آبان 1391-12:53 ب.ظ

روزگارم این است :

دلخوشم با غزلی

تكه نانی ، آبی

جمله ی كوتاهی

با یه شعر نابی

و اگر باز بپرسی گویم :

دلخوشم با نفسی

حبه قندی ، چایی

صحبت اهل دلی

فارغ از همهمه ی دنیایی ... !!!



نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 26 مهر 1391-09:28 ق.ظ

كاش یك لحظه با صدای دست زدن تماشاچی ها به خودم می آمدم و می فهمیدم نمایش من روی صحنه به پایان رسیده است . 

نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 12 مهر 1391-01:27 ب.ظ

باران بهانه ای بود که به زیر چتر من بیایی، کاش نه باران بند می آمد و نه کوچه انتهایی داشت .

نوشته شده توسط :معین
پنجشنبه 16 شهریور 1391-09:07 ق.ظ

چـقـدر خـوبـه . . .

یـکـی بـاشـه


یـکـی بـاشـه کـه بـغـلـت کـنـه . . .


سـرتـو بـزاری روی سـیـنـش


آرومـت کـنـه . . .


حـُرم نـفـس هـاش تـنـت ُ داغ کـنـه . . .


عـطـر دسـتـاش مـوهـاتـو نـوازش کـنـه . . .


چـقـدر خـوبـه . . .


چـقـدر خـوبـه کـه آروم دم گـوشـت بـگـه


غـصـه نـخـوری هـا . . .


نوشته شده توسط :معین
یکشنبه 12 شهریور 1391-07:37 ق.ظ


چقدرکم توقع شده
ام! نه آغوشت
رامیخواهم,نه یک
بوسه ونه
دیگر,بودنت را!
همینکه بیایی
وازکنارم ردشوی
کافیست, مرابه
آرامش میرساند
حتی اصطکاک سایه
هایمان...


نوشته شده توسط :معین
دوشنبه 16 مرداد 1391-09:44 ق.ظ

اینروزهاحسی دارم
آمیخته بادلتنگی,
بازوانی میخواهم
که تنگ در برم
بگیرد, امانه
هربازوانی!
تنهاحصارآغوش
تو...


نوشته شده توسط :معین
دوشنبه 16 مرداد 1391-09:42 ق.ظ

من به زندگی فکر می کنم، به آمدنها و رفتن ها و قصه های تکراری دل بستن ها. به لحظه های گذرای آرامش و شادیهای لحظه ای. به یک لبخند که در طول زندگی یکبار متولد می شود و چند ثانیه زندگی می کند و به غم ها که بارها زاده می شوند و سالها عمر می کنند. من به آسمان پر ستاره فکر می کنم. آسمانی که سهمی از آن ندارم. عرصه پرواز من فضای تاریک جمجمه ای است که همه افکار مرا در خود جای داده است. من به چشم ها فکر می کنم که دیگر بازگو کننده هیچ احساسی نیستند و تنها به بی هدف نگاه کردن عادت کرده اند. سرگردان بین دیدن سیاهی ها و آرزوی تصاویر روشن امیدبخش.
 
 من به رفتن فکر می کنم. رفتنی که هرگز برگشتی نداشته باشد و به تلاش بی وقفه ام برای نماندن و اینکه هر وقت با اراده تر راه می افتم زودتر به جای اولم باز می گردم.   M.MD



نوشته شده توسط :معین
یکشنبه 8 مرداد 1391-09:27 ق.ظ

به تو می اندیشم

به تو نه تنها ، به روزگار زیبایی كه خواهیم آفرید در تنهایی .

به جاده پر پیچ و خم دل سپردن. به آغوش باز فردا .

یاد تو  نه در جمجمه ام كه در نهایت وجودم
جاریست . تو رودی از كوهسار عشقی كه خنكای آن وجودم را به آتش میكشد.

میروی . با من میروی . همانگونه كه آمده ام باتو.



نوشته شده توسط :معین
یکشنبه 8 مرداد 1391-09:24 ق.ظ

چشمامو میبندم یادم بره رفتی ، یادم بره بیتو گم میشه خوشبختی  ، چشمامو میبندم حتی تو بیداری سر در گمم از این روزای تكراری ، دلتنگی میگیری تمومه دنیامو كسی نمی فهمه بعد تو حرفامو ، دیگه نگات به انتظارم نیست اینجا كسی دیگه كنارم نیست تصویر دردهامه اشكای پنهونیم ما دیگه تو دنیا با هم نمیمونیم  

نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 28 تیر 1391-12:23 ب.ظ

مرا به تختت ببند سیگاری هم برایم روشن کن می خواهم  ترک کنم

نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 28 تیر 1391-11:44 ق.ظ

می بینی

میان این واژه ها

چگونه با تو زیسته ام  ؟!

کاش می آمدیُ

این زندگی کاغذی را

مچاله می کردی

دستم را می گرفتی

مرا در آغوشت می فشردی

تو

چشم هایت را می بستی

من

پیشانیت را می بوسیدم

می رفتیمُ

تا آخر دنیا حرف می زدیم

    پرویز صادق



نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 28 تیر 1391-11:39 ق.ظ

وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است.


نوشته شده توسط :معین
شنبه 24 تیر 1391-10:33 ق.ظ

یه جایی میرسه كه آدم دست به خود كشی میزنه ... نه اینكه یه تیغ برداره رگشو بزنه   نه ... قید احساسشو میزنه . 

نوشته شده توسط :معین
شنبه 24 تیر 1391-09:19 ق.ظ

در باز و بسته شد ، حتما باز باد شوخی اش گرفته ادای آمدنت را در می آورد . 

نوشته شده توسط :معین
شنبه 24 تیر 1391-09:15 ق.ظ

تنهایی را دوست دارم
زیرا بی وفا نیست
زیرا عشق دروغین در او نیست
زیرا تجربه اش کردم
زیرا خدا هم تنهاست
تنهایی را دوست دارم
زیرا در کلبه تنهایی ام در انتظار میگریم و انتظار کشیدن ر پنهان میکنم


نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 14 تیر 1391-08:07 ق.ظ

معلم برای صفحه سفید نقاشیم تنبیهم كرد و همه خندیدند اما كسی ندانست كه من خدایی را كشیدم كه هست اما دیدنی نیست . . .  !!!


نوشته شده توسط :معین
چهارشنبه 14 تیر 1391-07:51 ق.ظ

به خودم اومدم و حس کردم تو بهشتم اما این دنیا بود  تو زمان گم شدم و هرلحظه مثل یه خاطره از فردا بود

نوشته شده توسط :معین
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391-10:10 ب.ظ

من هنوزم به چشام شک دارم  تو هنوزم با منی اینجایی؟ اگه بیداری که من دیوونم ، اگرم خوابه که تو رویایی !!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط :معین
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391-10:03 ب.ظ

دل کنده ام از همه کس پناه من تویی و بس !!!

نوشته شده توسط :معین
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391-06:32 ب.ظ











  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  ♥♥♥(  ******شبهای پاییزی****** ) ♥♥♥

 

 

 

 

 

 

 

explorer blog

دیوونتم روانی
>

FreeCod Fall Hafez

Mo Ein

Create Your Badge
دانلود بازی بازی
دانلود آهنگ