تبلیغات
شبهای پاییزی - آیا قلب تو هم زیباست
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

 

زیباترین قلب

روزی مرد جوانی وسط شهر ایستاده بود

و ادعا میکرد زیباترین قلب را در تمام

آن منطقه دارد.

جمعیت زیادی جمع شدند.

قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای

بر آن وارد نشده بود.

پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.

مرد جوان در کمال افتخار،با صدایی بلندتر

به تعریف قلب خود پرداخت........

ناگهان پیرزنی جلوی جمعیت آمد و گفت:

اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست!....

مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرزن

نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید،

اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب

او برداشته شده بود وتکه هایی جایگزین

آنها شده بود؛ اما آنها به درستی

جاهای خالی را پر نکرده بودند و

گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او

دیده می شد. در بعضی نقاط

شیارهای عمیقی وجود داشت که

هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.........

مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند

و با خود فکر می کردند که این پیرزن

چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد؟!....

مرد جوان به قلب پیرزن اشاره کرد و گفت:

تو حتما شوخی می کنی.....

قلبت را با قلب من مقایسه کن....!

قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش

وبریدگی است........

پیرزن گفت: درست است، قلب تو سالم

به نظر می رسد. اما من هرگز قلبم

را با قلب تو عوض نمی کنم.

میدانی، هر زخمی نشانگر انسانی است

که من عشقم را به او داده ام؛

من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و

به او بخشیده ام......

گاهی او بخشی از قلب خود را به من

داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام.

اما چون این دو عین هم نبوده اند،

گوشه هایی دندانه دندانه در قلب خود

دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور

عشق میان دو انسان هستند........

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به

کسانی بخشیده ام، اما آنها چیزی

 از قلب خود به من نداده اند.

اینها همین شیارهای عمیق هستند.

گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند

که داشته ام. امیدوارم که آنها هم

روزی برگردند و آن شیاره های عمیق

را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام،

پر کنند. پس حالا می بینی که زیبایی

واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ

سخنی ایستاد. در حالی که اشک از

گونه هایش سرازیر می شد به

سمت پیرزن رفت..........

از قلب جوان و سالم خود قطعه ای

بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرزن

تقدیم کرد. پیرزن آن را گرفت ودر قلبش

جا داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.....

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ سالم نبود،

اما از همیشه زیبا تر بود.......

حالا تو دوست خوبم قلبت را تصور کن و برایم بنویس

 ایا نشانه ای از زیبایی در آن میبینی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




نوشته شده توسط :معین
سه شنبه 23 آبان 1385-02:11 ق.ظ











  ♥♥♥(  ******شبهای پاییزی****** ) ♥♥♥

 

 

 

 

 

 

 

explorer blog

دیوونتم روانی
>

FreeCod Fall Hafez

Mo Ein

Create Your Badge
دانلود بازی بازی
دانلود آهنگ